قبل از اینکه برم سر اصل مطلب باید یک مقدمهای بگم و اینکه چندسالی هست که به یک مجموعه پادکست انگلیسی زبان گوش میدم، که تنوع موضوعی خیلی زیادی داره و بیشتر از چندصد تیم مختلف، تحت یک تهیهکنندگی واحد دارن پادکست تولید میکنن! از موضوعات پلیسی و جنایی گرفته تا رسواییهای اخلاقی و حتی رویدادها و آدمهای تاثیرگذار در تاریخ. خلاصه همچین یک مدلِ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد طوری 🙂 اسم این مجموعه پادکست Wondery هستش و تقریبا هرجا که جستجو کنید میتونید راحت پیداش کنید (حتی اپلیکیشن و عضویت اختصاصی خودش رو هم داره، اما خب توی همه برنامههای پادکست و اسپاتیفای در دسترس هست). من از کجا باهاش آشنا شدم؟ از یک سریال!! چندسال پیش یک سریالی دیدم به اسم Dr. Death که توی توضیحاتش نوشته بود بر اساس داستان واقعی و البته الهام گرفته از پادکست Wondery و همین شد که گشتم دنبال پادکست و دیگه ولش نکردم. یکی از اون چندصدتا مجموعه پادکستی که بالا هم گفتم به همین اسم Dr. Death هست و پیشنهاد میکنم که اگه پادکست انگلیسی دوست دارین یا حتی اگه تا حالا پادکست انگلیسی گوش ندادین اما زبانتون خوب هست، حتما یک امتحانی بکنید. البته اون سریال رو هم اگه ندیدین پیشنهاد میکنم که ببینید.
حالا ربط این روضهای که بالا خوندم به این نوشته چی بود؟ هیچی دیگه، توی همین مجموعه Wondery یک پادکست دیگه هم هست به اسم Legacy که خودش تا الان 21 فصل داره و هرفصل زندگی یک فرد تاثیرگذار و شناخته شده توی تاریخ رو بررسی میکنه و در اصل میگه که ببینیم حالا این طرفی که اینقدر معروف هست، واقعا کی بوده و پشت پرده این معروفیتش چی بوده؟ و خب یکی از فصلهاش هم مربوط به زندگی چارلز دیکنز معروف بود. از اونجاییکه حجم خیلی زیادی از مطالبش برای خود من جالب و جدید بود، گفتم یک خلاصهای ازش بنویسم و حدس میزنم که برای شما هم جالب باشه 🙂
خب دیگه، با این مقدمه طولانی بریم سر اصل مطلب 😉 از اینجا شروع کنیم که چارلز دیکنز بیشتر از دو قرن پیش و در سال 1812 در شهر پورتسموث انگلستان و به عنوان فرزند دومِ خانوادهای که در نهایت هشت فرزند داشتند متولد شد. مشکل اصلی خانواده، سبک زندگی پدرش بود، که بیش از حد ولخرج و البته اهل پز دادن و به قول معروف کلاس گذاشتنهای بدون پشتوانه مالی کافی بود. نتیجهاش هم این بود که چون همیشه خرجشون از دخلشون بیشتر بود، علیرغم اینکه شاید در ظاهر وضعشون بد نبود، اما خب همیشه بدهکار بودن! در این حد که حتی برای اینکه از دست طلبکارها فرار کنن، چندین بار به شهرهای دیگه مهاجرت کردن و یکجورایی هربار زندگی جدیدی رو شروع کردن؛ نتیجه هم آخرسر این شد که وقتی چارلز تازه ده دوازه ساله بود، پدرش افتاد زندان و اون هم مجبور شد که توی یک کارخونه تولید واکس، مشغول به کار بشه (البته دست و پا شکسته مدرسه رو هم در کنار کار ادامه میداد)!! از اونجاییکه نمیخوام این متن بیش از حد طولانی بشه، برای همین دیگه کاری با دوران کودکی و نوجوانی چارلز نداریم و در همین حد توی ذهنمون میمونه که کودکی خیلی سخت و فقیرانهای داشته و مجبور بوده که ساعتهای طولانی کار کنه تا بتونه یک درآمد حداقلی رو برای خانواده مهیا کنه. رد پای همین فقر و از قشر طبقه پایین جامعه بودن و … رو هم، به وضوح توی آثاری که ازش داریم به وضوح مشهود هست.
سالها گذشت و وقتی که نوزده ساله شده بود، شغلش شد خبرنگار پارلمانی (حالا دیگه چه جوری شد که اینجوری شد رو فاکتور گرفتم). و خب شغل خبرنگاری توی اون سالها برای چارلز دیکنز برابر بود با نوشتن و نوشتن و نوشتن! از طرف دیگه هم با انجام این کار، هر روز دید عمیقتری راجع به مسائل سیاسی و مشکلات جامعه و مردم پیدا میکرد و البته روابط خوبی رو هم با ناشران و سایر خبرنگاران و روزنامهنگاران شکل میداد.
چندسالی همینجوری گذشت و توی سال 1836، زمانی که چارلز دیکنز 24 سالش بود، یک ناشری بهش پیشنهاد داد که یکسری متن طنز برای همراهی با یک مجموعه تصویرسازی شده بنویسه (چیزی که ما امروز بهش میگیم کتاب کمیک – Comic Book – یا حتی داستان مصور). اولش قرار بود تمرکز اصلی روی تصاویر باشه، اما خب نبوغ دیکنز باعث شد که داستانها خودشون ستاره اصلی بشن و اتفاقا تصاویر در اولویت بعدی قرار بگیرن. نکته خیلی بامزهاش این بود که توی اون دوران خیلی پیش میومد که نویسندهها کتابهاشون رو بصورت سریالی و مثلا فصل به فصل منتشر کنن و نه بصورت یکجا! اینجوری چندتا اتفاق میافتاد، اولا سریعتر میتونستند کتاب رو به بازار ارائه کنن – چون فقط کافی بود که یکی دو فصل از کتاب رو آماده داشته باشن و کمی هم ایده برای ادامهاش – دومیش اینکه حتی میتونستن با توجه به بازخوردهایی که از مخاطبین و جامعه میگیرین مسیر داستانی رو توی فصلهای بعدی تغییر بدن (مثل همین چیزی که الان هم برای خیلی از سریالهای تلویزیونی اتفاق میافته) و آخریش هم که اتفاقا خیلی مهم بود، این بود که قیمت کتاب خیلی میومد پایین و برای عموم مردم قابل خرید میشد. چون عملا داشتن فقط برای یک فصل کتاب پول میدادن و حالا فصل بعدی میرفت تا ماه بعد و لازم نبود که یکهو یک کتاب گرون رو بخرن! از قضا، این کتاب مصوری هم که چارلز درگیرش شده بود همینجوری منتشر میشد و درکل باعث شد که توی مدت خیلی کوتاهی تبدیل بشه به نقل محافل و همچین یکهو، خیلی معروف شد و پرطرفدار!
اسم کامل این کتاب به انگلیسی The Posthumous Papers of the Pickwick Club هستش و توی فارسی با اسامی مختلفی مثل “یادداشتهای آقای پیکویک” یا “سفرهای آقای پیکویک” و … شناخته میشه! داستان کتاب دربارهی یک باشگاهی (کلوپ) به اسم پیکویک هست؛ توی این باشگاه یکسری آدمهای خوشنیت و البته کمی سادهلوح داریم که به رهبری آقای پیکویک، سفرهای مختلفی رو توی انگلستان شروع میکنن تا درباره مردم و جامعه تحقیق کنن. اما در طول سفرهاشون با انواع و اقسام ماجراهای خندهدار، اشتباهات بامزه و شخصیتهای رنگارنگ روبهرو میشن. کلیت داستان، لحن طنز داره و با نگاهی شیرین و البته گاهی انتقادی به مسائل اجتماعی، طبقات مختلف مردم، و روابط انسانی نگاه میکنه.
کتابی که بالا گفتم، توی بیست قسمت و عملا در مدت بیست ماه منتشر شد و باعث شد که چارلز دیکنز به عنوان یک نویسنده جوان، برای خودش اسم و رسمی دست و پا کنه. این وسط یک اتفاق مهم دیگه هم توی زندگی شخصی براش رقم خورد و اون هم این بود که توی همون سال 1836 که مشغول نوشتن این کتاب بود، با همسرش (کاترین هوگارت) که اون موقع بیست سالش بود و از چند وقت قبل با هم آشنا شده بودن، ازدواج بکنه!
حالا که موضوع ازدواج رو گفتم، اینم بگم که این ازدواج با تولد 10 فرزند همراه بود و نمیدونم چرا علیرغم اینکه اون قدیم توی ایران هم، اغلب خانوادهها بچههای زیادی داشتن، اما خدا وکیلی شنیدن این 10 تا بچه برام خیلی عجیب بود. همین فاز زندگی شخصی رو یک کم دیگه ادامه بدم و برسم به اینکه این زندگی مشترک بیست سال ادامه داشت. اما این چارلز قصه ما که دیگه توی اوج معروفیت و ثروت بود، بعد از بیست سال زندگی مشترک و هی بچهدار شدنهای پشت سر هم، یکهو شروع کرد به سر ناسازگاری گذاشتن 🙁 رفت توی این فاز که با بندهخدا زنش بدرفتاری کنه و هی بگه که وای تو افسردهای و تو دیگه پیر شدی و از ریخت افتادی و … . حالا این بنده خدا از بیست سالگی و از زمانیکه چارلز دیکنز نه پولی داشت و نه شناخته شده بود، کنارش بود و اگر هم الان از فرم خارج شده بود، برای این بود که عملا همش باردار بود و ده بار بچهدار شدن رو پشت سر گذاشته بود حتی چند دوره هم افسردگی بعد از زایمان رو تجربه کرده بود. خلاصه اینکه این چارلز قصه ما ول کن نبود و حتی یک دورهای شروع کرد لابی کردن با چندتا دکتر و بیمارستان، که یک وصله دیوونه بودن و ناخوشی هم به بنده خدا زنش بچسبونه که بتونه با خیال راحت و بدون نگاه منفی از سمت جامعه بزارتش و بره 🙁 اما این یک قلم رو نتونست به نتیجه برسونه، ولی خب دیگه تصمیمش رو گرفته بود و در نهایت، به قول امروزیها، پیچوند و رفت! یعنی عملا بعد از بیست سال زندگی مشترک، بدون اینکه رسما طلاقی بگیرن از هم جدا شدن. البته در همین حد بگم که این دوستمون یک کمی هم زیر سرش بلند شده بود و البته تا آخر عمرش (چند مدت اولش یواشکی و بعدش علنی) با این یکی جدیده موند. البته که ما عمدتا اینجور چیزها رو راجع به آدمهای معروف نمیشنویم و فقط جنبههای مثبتشون هست که توی تاریخ پررنگ میمونه.
دوباره برگردیم سروقت زندگی حرفهایش و اینکه توی دوران زندگیش، پونزده تا رمان بلند و دهها داستان کوتاه نوشت و ویژگی بارزش این بود که تقریبا همه این رمانها پرفروش و محبوب بودن. کلا بازار کتاب اون سالها اینجوری شده بود که همه چشم انتظار بودن که دیکنز یک کتاب دیگه منتشر کنه و مردم برای خریدش هجوم ببرن! میزان محبوبیتش در حدی بود که یک تور خیلی جدی هم توی آمریکا برگزار کرد و حتی از دفتر رئیس جمهوری وقت آمریکا با اصرار براش یک ملاقات برنامهریزی کردن و اون هم در نهایت با کلی اکراه رفت و با جان تایلر (دهمین رئیس جمهور آمریکا) ملاقات کرد.
خیلی از رمانهای چارلز دیکنز توی ایران هم شناخته شده و محبوب هستن و کتابهایی مثل “الیور توئیست”، “دیوید کاپرفیلد”، “مغازه عتیقهفروشی” و … جزو نمونههای پرخواننده توی ایران هستند. اما یک چیزی رو بعید میدونم که بدونید (حداقل من که نمیدونستم) و اون هم اینکه اون کاراکتر “اسکروچ” که نسل من، سالهای سال توی ایام کریسمس کارتونش رو از تلویزیون تماشا میکرد هم، جزو کاراکترهای خلق شده توسط دیکنز توی کتابی به اسم “سرود کریسمس” هستش! باورتون میشه که این واژه اسکروچ (Scrooge) توی انگلیسی امروز هم به عنوان یک صفت و برای آدمهای خسیس و بیاحساس استفاده میشه و خیلی جدی وارد زبان انگلیسی شده؟
حالا که اینرو گفتم یک چیز دیگه هم بگم که دیگه جدی جدی از میزان تاثیرگذاری چارلز دیکنز توی جامعه و دنیای بعد از خودش شگفت زده بشین!! میتونید تصور کنید که ما قبل از چارلز دیکنز و کتابهاش، چیزی به اسم تعطیلات کریسمس نداشتیم؟ خود کریسمس که بوده اما تعطیل نبود. تصویرسازیهای پرتکرار دیکنز از ایام کریسمس و دورهمیهای خانوادگی و جشن و فضای تعطیلات باعث شد که چندین سال بعد، دو روز به تعطیلات رسمی و تحت عنوان تعطیلات کریسمس به تقویم اضافه بشن.
یک کمی هم از روحیه کارآفرینی چارلز دیکنز بگم بد نیست. مقدمهاش رو اینجوری بگم که ردپای اخلاق پدرش توی رفتار چارلز کاملا مشهود بود. همونکه همیشه خرجشون از دخلشون بیشتر بود، اما خب برخلاف پدرش، نتیجهی همین اخلاق برای چارلز دیکنز این شده بود که خیلی خیلی سخت کار میکرد و همهاش دنبال این بود که یک روشی برای بیشتر پول در آوردن پیدا کنه و البته که میدونیم آخرش هم موفق شد و به جایی رسید که دیگه درآمدش اینقدر زیاد بود که هرچقدر هم ریخت و پاش میکرد بازم به مشکل مالی نمیخورد. البته اینم بگم که خیلی نقل شده که خیلی هم بخشنده بود و کلی آدم تحت حمایتش بودن.
نویسندگی که خب کار اصلیش بود. برای نشریات مختلف با موضوعات متنوع مطلب مینوشت، داستان کوتاه و رمانهای بلند منتشر میکرد. یک دوره اومد و یک مجله راه انداخت و در اصل کلی نویسنده رو دعوت کرد که براش مطلب بنویسن، شاید باورش خیلی سخت باشه اما وقتیکه تازه چهل سالگی رو رد کرده بود شروع کرده بود به برگزاری جلسات کتابخوانی؛ از همین مدلها که مردم توی یک سالنی جمع میشن و یکی میاد کتاب رو میخونه!! حالا تصور کنید که اینکار رو 200 سال پیش شروع کرده و خودش میومده و کتاب خودش رو میخونده. اولش چندباری تحت عنوان خیریه و رایگان برگزار کرد و بعدش شروع کرد بلیت فروختن و فکر کن که مردم یکبار پول میدادن و کتاب رو میخریدن و یکبار دیگه پول میدادن و بلیت میگرفتن و میومدن توی سالن که خود دیکنز یک بخشی از کتاب رو براشون بخونه 🙄 توی سفر دومش به آمریکا این ماجرای کتابخونی رو توی سالنهای چندهزار نفری برگزار کرد و بلیتهای اجرا کامل فروخته شد (به قول خارجی ها Sold Out شد!)؛ کار به جایی رسیده بود که درآمد همین اجراها بخش عمدهای از درآمد دیکنز رو تشکیل میداد.
خلاصه اینکه فکرش رو بکنید که طرف در اصل دویست سال پیش، اولین سلبریتی اونم از نوع نویسنده بوده! مالک و مدیر چندین مجله پرفروش بوده، رمانهای پرفروش و تاثیرگذار مینوشته و منتشر میکرده، کتابهای سریالی منتشر میکرده که درآمد جاری داشته باشه و متناسب با تقاضای بازار، مسیر داستانها رو مدیریت کنه، جلسات کتابخوانی برگزار میکرده و از همین روش کلی درآمد کسب میکرده و خلاصه اینکه با خلق یک برند شخصی خیلی خاص و موفق، جایگاهی رو ایجاد کرده بوده که عملا هرکاری میکرده، مردم براش سوت و کف میزدن و کلی از کارهاش استقبال میکردن.
دیگه فکر کنم خیلی طولانی شد و بریم برای بخش آخر 🙂 دیکنز در سال 1870 و در حالیکه فقط 58 سالش بود، توی خونهاش و شهر کنت (Kent) انگلستان بر اثر سکته مغزی درگذشت. البته که سکته مغزی عامل رسمی مرگش اعلام شد اما خب سالهای آخر عمرش با توجه به حجم خیلی زیاد کار و فشارهایی که روش بود، وابستگی زیادی به الکل پیدا کرده و نه اینکه حالا بگیم دائمالخمر و معتاد بود (چون هیچ جا یک همچین چیزی بهش نسبت داده نشده) اما خب برای اینکه بتونه این حجم کار و فشارهاش رو تحمل کنه، همش در حال مصرف الکل بود و البته ظاهرا آستانه مقاومتش در مقابل الکل هم خیلی بالا بوده و توی همین پادکست، یک جاییش داشت میگفت که این سالهای آخر، صبحونه تقریبا ثابتش یک املتی بوده که با یکجور شراب درست میشده و خود مجریهای پادکست که راجع به این بخش صحبت میکردن، همچین شگفت زده بودن که آخه دیگه املت؟ برای همین مصرف بالا، عملا کبد و کلیه و … همگی داغون بودن و خلاصه اینکه مرگش یک اتفاق ناگهانی نبود و بلکه خیلی تدریجی و در طول چند سال اتفاق افتاد.
البته یک پرانتز کوچولو باز کنم و اونم اینکه چارلز دیکنز توی سال 1865 از یک سانحه قطار خیلی تراژدیک که به اسم “حادثه Staplehurst” شناخته میشه، جون سالم به در برد، اما خب این حادثه تاثیر روحی خیلی شدیدی روش داشت و عملا دیگه هیچوقت اون آدم سابق نشد. یک بخشی از این موضوع مصرف الکل زیاد هم از تاثیرات همون حادثه بود.
ادامهاش اینکه حدود سه ماه قبل از مرگش اینقدر خسته و فرتوت بود که عملا آخرین اجرای جلسات کتابخوانی خودش رو به سختی توی لندن برگزار کرد. توی این اجرا که آخرین اجرای دیکنز برای مردم بود، بعد از خوندن بخشهایی از دو کتاب خیلی محبوبش، یعنی “سرود کریسمس (همون داستان اسکروچ و …)” و “سفرهای آقای پیکویک (که همون اوایل نوشته راجع بهش گفتم)”، با مردم خداحافظی کرد. از اون لحظه، به عنوان یک لحظه خیلی احساسی و تاریخی یاد میشه که چارلز با گفتن این جملهی پایین، صحنه رو ترک کرد و مردم هم با اشک توی چشمهاشون و تشویق ممتد، بدرقهاش کردن.
“From these garish lights I vanish now for evermore…”
«از این نورهای درخشان (منظورش پرژکتورهای صحنه و … بود)، برای همیشه خداحافظی میکنم…»
چارلز دیکنز در زمان مرگش و حتی تحت همین فشارهایی که گفتم، هنوز هم در حال نوشتن بود و داشت روی رمانی به اسم “اسرار ادوین درود” کار میکرد و خب نیمهکاره موند. اما باز هم همین رمان نیمهکاره و شش فصل از دوازده فصل برنامهریزی شده رو منتشر کردن.
به نظرم مستقل از مسائل اخلاقی و ابهاماتی که توی زندگی شخصی و حتی حرفهایش ممکنه وجود داشته باشه، واقعا میتونه به عنوان یکی از نمادهای اصلی سختکوشی و البته خلاقیتِ همزمان شناخته بشه. کسی که در فضای دویست سال پیش، از صفر مطلق شروع کرد و با پشتکار، هوشمندی و خلاقیت تونست به جایگاهی برسه که هنوز هم بعد از این همه سال خیلی دستیافتی نیست. کسی که بابت خورد و خوراک روزانه خودش و خانوادهاش با مشکل مواجه بود، اما به جایی رسید که اگه بخوایم میزان موفقیتش رو از نظر مالی با پول امروز معادلسازی بکنیم باید بگیم که میلیاردها پوند درآمد کسب کرد! اون هم نه از بازرگانی و سرمایهگذاری و … بلکه از یک مجموعه فعالیتهای فرهنگی 😮
خب دیگه تموم شد و تلاشم این بود که کوتاهتر باشه اما خب نشد. ولی خب سعی کردم که بخشهای مهم و بخصوص جالبش رو توی این نوشته بیارم. دوباره بهتون پیشنهاد میکنم که خود پادکست رو گوش بدیم. لینکش رو خود سایت واندری میشه اینجا، اما هرجا Legacy و Wondery رو جستجو کنید حتما پیداش میکند. زندگی چارلز دیکنز میشه فصل 15 از این پادکست، اما خب راجع به زندگی کلی آدمهای جالب دیگه هم مثل ناپلئون، پیکاسو، مرلین مونرو، ماری آنتوانت و … توی فصلهای مختلف صحبت شده، که پیشنهاد میکنم گوش کنید.



